بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم دوباره غصه امده به پرس و جوی حال من دوباره غصه امده به پرس و جوی حال من خبر ندارد از فراق شکسته است بال من چه بی قرار می زند میان سینه قلب من چه پر هراس می رود دقایق وصال من تو چون خیال بوسه ای میان شاهراه هجر هوای چشمهای تو بریده است مجال من تویی شکسته از غم و منم اسیر روزگار و ای که زندگی شده دگر غم و ملال من ترنم نگاه تو چو شبنمی به روی من. . . چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزدوسش داري....... بتراش اي سنگ تراش . . . . . سنگي از معدن درد بهر مزارم بتراش روي سنگ قبره من عكسي از چهره زيباي نگارم بتراش بنويس اي سنگ تراش عاقبت شدم فداش . . . . . بنويس تا بدونه عمرمو دادم براش . . . . . روز آشناييمون رو تنه درخت بيد يار بي وفاي من عكس دو تا دلو كشيد . . . . گفت يكي از اون دلها فداي اون يكي بشه. . . . عاقبت كشت دلمو تا كه به آرزوش رسيد !!!.... 



+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 3:16 توسط ღ.•**•.ღيه عاشق تنها ღ.•**•.ღ |