اولین بار اشکهایم را گسستم باورم هرگز نمیشد تو چنین نامرد باشی باورم هرگز نمیشد چون یخ اما سرد باشی زیر باران جدایی تو برایم قصه خواندی من برایت شعر گفتم در دل اما تو نماندی در غروب رفتن تو من شدم تنهای تنها توی کوچه زیر بارون قلب من رسوای رسوا بی تو ای نامهربانم دل به دریا میسپارم من برای بازگشتت لحظه هارا میشمارم تا قیامت تا قیامت
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:50 توسط ღ.•**•.ღيه عاشق تنها ღ.•**•.ღ |