هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت .در تهاجم با زمان .آتش زدم . کشتم .... من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم . تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم .... من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت .. بهارم رفت . عشقم مرد. يارم رفت .... من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!! زندگی عشق است ، عشق افسانه نیست . آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست. عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی، عشق آن است که هر لحظه به یادش باشی. 



+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:31 توسط ღ.•**•.ღيه عاشق تنها ღ.•**•.ღ